افسانه هستی

+  

زیباترین واژه بر لبان ادمی واژه "مادر" است زیباترین خطاب "مادر جان" است "مادر" واژه ایست سرشار از امید و عشق ، واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می اید...                        

  "جبران خلیل جبران"

مادر

مادر بهشت من همه اغوش گرم توست

پیوسته در هوای تو چشمم به جستجوی توست

هر لحظه با خیال تو جانم به گفتگوی توست

مادر صدای گردش گهواره ات هنوز

می پیچید به گوش دل و جانم شبانه روز

دستی به مهر طفل ، و به دست دگر نهان

مادر ببین بعرش خدا می دهی تکان

اسوده نیست برایم از او گفتن...

ولی وقتی به او فکر می کنم ، می بینم که دیگر نیمی از وجودم خالی شده است

ادمی را در نظر بگیرید که نصفش نباشد !

وقتی به کلمه مادر فکر می کنم این چیز ها از خاطرم می گذرد که شکل خوشبینانه قضیه است اگر تلخ و سیاه ترین وجه این حالت را بخواهم بیان کنم

باید بگویم که دیگر ریشه ام نیست 

احساس می کنم ریشه در هوا دارم !

داد معشوقه به عاشق پیغام ، که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند ، چهره پر چین و جبین پر اژنگ

با نگاه غضب الوده زند ، بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند ، همچو سنگ از دهن قلما سنگ

مادر سنگدلت تا زنده است ، شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یکدل و یکرنگ تو را ، تا نسازی دل او از خون رنگ 

گر تو خواهی به وصالم برسی ، باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه تنگش بدری ، دل برون اری از ان سینه تنگ

گرم و خونین به منش باز اری ، تا برد زایینه قلبم زنگ 

عاشق بی خرد ناهنجار ، نه بل ان فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد ، خیره از باده و دیوانه ز بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک ، سینه بدرید و دل اورد به چنگ

قصد سر منزل معشوقه نمود ، دل مادر به کفَش چون نارنگ

ازقضا خورد دم در به زمین ، و اندکی رنجه شد او را آرنگ

وان دل گرم که جان داشت هنوز ، اوفتاد از کف ان بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست نمود ، پی برداشتن ان اهنگ

دید کز ان دل اغشته به خون ، اید اهسته برون این اهنگ: 

اه دست پسرم یافت خراش!

وای پای پسرم خورد به سنگ


نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۸
تگ ها: مادر و معشوق