افسانه هستی

+ یادداشتهای من

امروز باز احساس تنهایی عجیبی می کنم ، شاید این به خاطر این باشه که یکی از دوستام امروز برگشت ایران ، بعد از اون شکستی که خوردم شاید این مهم نباشه به هر حال ما پسرها رو ساختن که از دخترها رو دست بخوریم گاهی فکر می کنم که کاش من هم مثل خیلی از آدمهای دیگه که این روز ها تعدادشون هم کم نیست و فکر میکردم اونها  ظاهر فریبی می کنن سرتون رو درد نیارم .

اینجا غربته دیگه تنها می آی و تنها تر برمی گردی .

امروز٢٩ مارچ ٢٠٠٩ : از ایران یک تماس داشتم ، وقتی زنگ می زنند روحیه من هم مضاعف میشه اینو شاید کسایی که در خارج از کشور درس می خونند بهتر درک کنند مگه اینکه هیچ حسی نسبت به هیچ کسی نداشته باشند امیر هم برام میل زده بود و کلی برام حرف زده بود خیلی دلم برای همه دوستام و به خصوص خانوادم تنگ شده امیدوارم از این مرحله هم سربلند بیرون بیام توکل به خدا .

امروز 4 اوریل 2009 : روز بسیار خوبی بود ، دوست داشتم که تموم نشه ولی من نمی تونم جلوی گذشت زمان رو بگیرم . درسته که 13 به در رو ما در 15 به در گذروندیم ولی یادش برام باقی خواهد ماند کنار اونهایی که دوستشون داری می تونی بهترین ساعات عمرت رو بگدرونی . هنوزم نمی فهمم چرا بعضی ها دوست دارن که اینقدر این زندگی بی ارزش رو که داره به سرعت می گدره رو اینقدر سخت می گیرن بابا گور پدر پول سیاست  و هر چی که بخواد لحظه ای افکارمون رو مغشوش کنه .

امروز ٦ ژوین ٢٠٠٩ : چند وقت پیش که با یکی از دوستانم درایران گپ میزدم گفت که چرا دیگه مطلب به بخش یادداشتهای من وارد نمیکنی گفتم مگه تو هم اون بخش رو می خونی و گفت شاید جزی جالبترین بخش های وبلاگ باشه ، به هر حال برای احترام به اونم که شده اومدم یک چند خطی بنویسم این روزها انتخابات اولین گفتمان رو بین مردم به وجود اورده همه از هم می پرسن که به کی رای میدی امسال کمتر دیدم که با این جمله شروع کنه که رای می دی و این رو میشه از تفاوتهای این انتخابات ریاست جمهوری با سالهای قبل دانست ، به هر حال من که سیاست مدار نیستم ولی امیدوارم هر کس که به سر کار می آید در جهت بهبود وضع معیشتی مردم گام برداره به امید حق

باد می وزد و من همچنان گیج و حیران به دنبال گم گشته خود می گردم ، انسان تنها و بدون مونس قلبش را به روی زیباییهای عالم می بندد ، من تنهایم و دلم عجیب هوای آسمان آبی خانه یمان را کرده است ، این که می گویند آسمان همه جا همین رنگ است دروغ است آبی آسمان خانه ما رنگش آبی تر است رنگش به تیرگی نمیزند و روشن است آسمان خانه ما گاهی آبی و گاهی سبز و گاهی سفید است اما آسمان غربت هیشه سیاه و خاکستری هست حتی آن زمان که رنگ آن را در نقاشی به رنگ چشمان دخترکی می کشند که در مقابل دریا ایستاده و یا از پنجره اتاقش به دریا خیره شده است.

١٢ ژوین ٢٠٠٩: امروز در محلی که ما زندگی می کنیم رای گیری بود ما هم رفتیم رای دادیم باحال بود، نکته قابل توجه این بود که مسیولین که پای صندوق رای بودند مجبور شدند روی زمین بنشینند و مردم بر بالای سر آنها کاملا ناظر بودند، به هر حال این هم تموم شد و نتیجه هر چی باشه خیر است . بعد از رای دادن هم وطنان عزیزم همه کنار هم انچنان نتیجه رو پیش بینی می کردن که من با خودم گفتم خوبه دیگه همه می دونن که نتیجه چیه پس چرا رای می دهیم .

٢٨ ژوین ٢٠٠٩: به یک ساحل به نام پورت دیکسون رفتیم روز خوبی بود با دوستانی خوب ، اما در گوشه دلم دوست داشتم با یک نفر دیگه باشم و لحظات خوشی رو با اون تقسیم می کردم شاید باید ازش معذرت بخوام این چند روز احساس می کنم که از دستم ناراحته البته اگه هم باشه حق داره . خدایا چرا نباید همه خوبیها رو درک کنند و انسانها رو در یک نظر بشناسند ولی ............... چه سوال مسخره ای پرسیدم ها ...

١جولای ٢٠٠٩: گاهی میان ابر قدم زدن بسیار اسانتر از زندگی در میان همنوع است ، در یک لحظه انسان از کوره در می ری و یک عمر خوبی رو خراب می کنی الان تو کتابخونه دانشگاه هستم ولی اصلا درس نمی خونم وقتی به یک موضوع فکر می کنم دیگه نمی تونم درس بخونم این روزها خیلی شرایط سختی رو پشت سر میزارم دوست دارم زود تر برگردم وقتی اومدم اینجا ، روز اول ، یادش بخیر گفتیم مثل ایرانه دیگه ٤ تا درس میدن پاس می کنیم بر میگردیم غافل از اینکه از این خبرها نیست به هر حال این نیز بگذرد اگه بشه می خوام ماه مبارک ایران باشم کنار اونایی که از جونم بیشتر دوسشون دارم . یک بیت شعرم بگم خیلی دوسش دارم

ما گذشتیم و گذشت انچه تو با ما کردی تو بمانو دگران وای به حال دگران

می روم تا که به صاحب نظری باز رسم محرم ما نبود دیده کوته نظران

این شعر منو یاد دوران خدمتم می ندازه از استاد شهریار است .

٥ جولای ٢٠٠٩ : و آرام خواهم گریست در زیر باران و حل خواهم شد به آرامی میان بستر غم ها ، شبی دلگیر در پیش است و من تنهای تنهایم . عبور از جاده ای تاریک رفیقی ناب می خواهد ، منو تنهایی و یک شب برای عمر من کافیست

١١ جولای ٢٠٠٩:

امروز اسباب کشی کردیم و به همراه دوستم اومدیم به یک خونه جدید ، اینجا رو با تمام وسایل گرفتیم صبح فقط اومدیم و یک تمیزکاری اساس کردیم و بعد هم وسایل رو چیدیم خسته نباشم خیلی جون کندم و الان دراز کشیدم و مطلب می نویسم . روز خوبی هست باید عصر بریم خرید ، هیچی نداریم به جز قاقالیلی

١٣ جولای ٢٠٠٩ :

امشب رفتیم فوتبال از اونجایی که خیلی خوب بازی می کنم اگه یک شب نرم ناراحت می شن بدنم کوفته است ولی بعد یک دوش و خواب مشدی حالم بهتر می شه . چند وقت پیش با یکی از همسایه هامون گپ زدیم بحث رسید به عشق و دوستی منم که استاد این بحث های تکراری ولی حالا می فهمم که همش تکرار بوده نمی دونم اولین کسی که تفاوت عشق و دوستی را بیان کرد ( البته می دونم که دکتر علی شریعتی حرفهای خوبی زده ) بماند تز لعنتی داره اعصابم رو خورد می کنه همش بن بست ای خدا می شه فردا این مشکل لعنتی حل بشه .

مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان جمع یاران عزیزم ................

زدم زیر اواز ناز نفسم

٢٥ جولای ٢٠٠٩ : اکنون که در حال نوشتن این مطلب هستم صبح یک روز تعطیل است زندگی ما مثل هوای  مالزی   یکنواخت شده ،پایان نامه ام که اصلا پیش نمی ره دیگه نمی دونم چه کار کنم عصبی شدم .

جاده ای سرد و تاریک ، چشمانی بسته و قلبی شکسته و چه سکوت سردی خانه را فرا گرفته . بی درنگ پرواز را می خواهد اما بال ، بالهایم باز میکنم تا شاید پرده سکوت را بشکافت اما باز هم رویا ست و این صدای بال زدن من نیست صدای پرپر پنکه اتاقم است که آرام می چرخد و روزگار یکنواخت من را هر لحظه یادآوری می کند .

امروز برای خرید بیرون می ریم ، فکر کنم الان ٢ هفته بیشتر است که برای چرخیدن و استراحت زمانی صرف نکردم روحیم رو باید عوض کنم . یاعلی

اول آگوست ٢٠٠٩ :

ای وای اگر این بار  سخن او را به گوش نگیرم و در غم امید زندگیم بخواهم به سوگ بنشینم ، تنهایی کابوسی بود که من را قبل از عزیمتم به اینجا همیشه از آن ترس داشتم ولی اکنون که با آن زندگی می کنم احساس می کنم که همیشه یک نفر در کنارم هست خدایا منو ببخش اگه دیر به دیر بهت سر می زنم می دونم که ما بندهات فقط بلدیم غصه هامون رو باهات قسمت کنیم این بار هیچ چی ازت نمی خوام فقط می خوام که کنارم باشی . نمی دونم زندگی من چقدر طول می کشه ولی اینو خوب می دونم که تا حالا هر کار کردم به نام زندگی ، زندگی نبوده خدایا منو به خاطر این گناه ببخش .

خدایا امروز تصمیم دارم که زندگی کنم ، ولی اینقدر فکرم مشغوله که حتی به یاد نمی یارم که جطور می شه زندگی کرد . توکل به خدا

٢٥ سپتامبر ٢٠٠٩ : بعد از یک ماه سفر به وطن اینک به مالزی برگشتم دلم برای تمام اونایی که با خاطرات زیبا در وطن تنها گذاشتم تنگ شده شب اول واقعا تحملش سخته نمیشه اون چیزی رو که تو دلم هست رو براتون بگم ولی این بار فقط می خواستم یکی جلو منو بگیره و بگه نمی خواد برگردم با سر قبول می کردم . 

شبی تاریک در پیش است و ساحل آرام وجود من بار دیگر طوفانی است خدایا مرا به ارامش برسان امشب می خواهم با یاد کسانی بخوابم که دلم برای دیدار دوباره انها پر می کشد دوستتان دارم و عاشقانه می پرستمتان.

٣ اکتبر ٢٠٠٩: هر روز صبح که از خواب بیدار می شم ، بی دلیل عجله دارم امروز خیلی سریع کارام رو انجام دادم و سریع نشستم پای سیستمم بعد به کارم فکر کردم دیدم تا شب وقت دارم اینجا بشینم پس چرا من بیخودی عچله کردم از رفتارم تعجب کردم شاید از فردا تصمیم گرفتم که دیگه عجله نکنم شاییییییییییییید .

تازه یک چیز دیکه هم فهمیدم در مورد خودم اونم اینه که هر وقت می گم باید یک کاری انجام بدم برعکس می شه انجام نمی شه شاید به قول ابجی کوچیکم نباید چیزی رو زوری از خدا خواست . از این هفته باید بیشتر درس بخونم ایییییییییییییی بابا باز گفتم باید خودتون دیگه تا تهش بخونین التماس دعا .............

١٣ نوامبر 2009 : خدایا به انسانها این توانایی را بده که در راه اعتقادات خود از هیچ اقدامی روی گردان نباشند، انسانها با عقاید مختلف تنها در یک راه گام بر می دارند و ان رسیدن به ایده الهاست و کسی که در این راه نباشد انسان نیست . به تعطیلات بین ترم رسیدیم و من در مالزی هستم باید نوشتن تزم رو شروع کردم بد جور هوس وطن کرده ام ای باد صبا ببر پیغام من به سوی انها که مرا دوست دارند و من هم انها را دوست دارم .

٢٣ نوامبر ٢٠٠٩ : لحظه های تنهایی من چه در سکوت می گذرد، قلب بدون خون من چگونه سرد می تپد. نشسته ام بروی غم چه پر غرور میروم صدای نجوهای او مرا عجیب می برد . دلم زیاد می کند هوای بوی یار را اگر جه زمن هزار قرار می برد. تو مانده ای ای طلوع کنار ساحل نیاز بدان که حکم این نبود ولی چه شد دلیل او.

امروز در دانشگاه مالزی یک مقداری درس خوندم این تعطیلات منم با خودش به تعطیلی برده، نمی دونم چمه همش استرس دارم همش افکارم درگیره دیروز رفتم ماساژ الان احساس می کنم که نسبت به هفته قبل اروم تر هستم ولی بازم افکار هنوز کاملا جمع و جور نشده . دعام همش شده که برگردم کنار خانواده و وطن ولی می دونم که اونجا هم دردسر های خودشو داره.دوست دارم یک جا باشم دوروبرم دوستام باشن ولی با من حرف نزنن . بین دو راهی ماندن و رفتن همه می گن بمان ولی قانون طبیعت می گه باید رفت هنوز هم راهم رو پیدا نکردم . شاید باید بازم استراحت کنم

نیاز من به تو شروع یک پدیده بود ، پدیده ای که قلب را چنان تکان می دهد که شوکران زندگی در ان قیاس می کند. مگرشود که روز من شود سیاه و تار و گم ،‌چرا که شمع من هنوز به نیمه راه می رسد. کنار ایستگاه سرد و پشت به ساحل عبور چه بی توقع رفت عزیز من صدای من و ان چکاوک سفید چنان بخواند برای او که گویی طفل مرده را توان زجه ای نبود

یک روز هم من برمی گردم به وطنم نمی دونم چقدر طول بکشه ولی شایددست تقدیر اینطور برام می خواد که من به داشته هام دل نبندم .

چرا زنی به جان و قلب من تو تیغ مگر گناه کرده ام که گشته ام اسیر دید

انسان فقط نامی از انسانیت برده است و تمام وجودش سراسر حیوان است و این حیوان گاهی ارام و رام و گاهی وحشی و سرکش است و گاهی ارام ولی مرموزاست مثل اکثر ادمهای ترسویی که من در اطرافم دارم .

٢٣ نوامبر ٢٠٠٩ :

امروز هم باز طبق معمول به کتابخانه اومدم اینجا هر چند هم صدایی نیست ولی سکوتش با من حرفها داره اینجا کسی به رفت و امدها توجه نمی کنه هر کسی سرش تو کاره خودش است منم بد جور هوس نوشتن دارم دوست دارم در جاده های خلوت خیالم دست در دست یارم به دور از هر نوایی گام بردارم .

فصل زمستان است و قلب من همچنان پاییزی شب ایران اگر سرد است ولیکن حس همراهی چو خورشیدی دهد گرما به جان من و تو تنها . در این خلوت سرا گاهی سراغ از ما بگیر ای ناز که من نازم به ناز تو ای مهناز، سراغ از شب بگیر ارام ببر من را به رویاها چه تصویری ز مهنازم کشم اری ولیکن قلب رویاهاست.

وقتی با بچه ها همسفر می شی تازه می فهمی که زندگیتو راحت از دست دادی، یادم می یاد وقتی بجه بودم دوست داشتم بزرگ بشم و حالا بزرگ شدم احساس می کنم که در این مسیر رشد فقط جسمم رو بزرگ کردم کاش بچه بودم و با روحی بزرگ

اینجا زمان خیلی سریع می گذره، خوابم خیلی کم شده الان هم دوست دارم یک تخت نرم پیدا کنم یک ٤ تا ٥ ساعت بخوابم کلی هم کار دارم باید کارام را دسته بندی کنم تا چیزی از قلم نیفته امروز سعی می کنم که بخوابم اگه بشه اووووووووووووووه یادم نبود امروز علی و رضا دارن می رن ایران پس باز خواب تعطیله عیب نداره سختیش همین ١٠٠ سال اوله اگه به صد برسه البته . بسه دیگه امروز خیلی وقت گذاشتم برای نوشتن برم سراغ درس شاید سرم رو بزارم رو میز و یک چورتی بزنم اره این بهتره :))

٢٨ نوامبر ٢٠٠٩: امروز بیشتر وقتم به انتظار گذشت،‌نمی دانم که چقدر دیگه باید صبر کنم تا دوباره خیابانها و ترافیک شهر را ببینم ولی این انتظار من نبود امروز بیشتر منتظر تو بودم اما دیر امدی ، وقتی رفتی نگرانت شدم دوست دارم همیشه کنارت باشم .

این صدای تپش قلب من است که تو رامی خواند ،‌ ساحل طوفانی چشم تورا می خواند

شب گذر کرد و سحرگاه رسید ، لحظه ی شور فراق باز امد

سایه ای می خواهم سایه ای ز بلندای افق می خواهم من تو را می خواهم ای که عمرت همه در راه گذشت رفتنت گاه زتیغی ز دل ما بگذشت

امروز عید قربان بود و تمام شد فردا ایران عید است دلم بد جور هوای رفتن زدن به سرم

فقط می خوام که این روزها تمام بشه قول دادم که برگردم ایران باید بگم که بسه هر چی از خونه دور بودم .

٢٩ نوامبر ٢٠٠٩ : این روزها دوست ندارم که بگذره چون هر لحظه رو که از دست می دم به یاد اول ترم می افتم که اولا باید شهریه ترم جدید رو بدم در ثانی که مهمتره ترم جدید شروع می شه و من تو این تعطیلات هیچ غلطی نکردم، کلی کار دارم که باید تا اول دسامبر انجام بدم هر روز صبح به محض اینکه بچه ها رو میزارم مدرسه باخودم حساب ماهها رو می کنم که چقدر دیگه وقت دارم این خیلی عصبی کرده منو رانندگی هم باعث شده که یک مقدار عصب سیاتیکم کشیده بشه ولی مهم نیست درست می شه.

این روزها اکثرا می شینم تو خونه شبها خوابم نمی یاد و روزها کسل هستم این دیگه اخر بدبختی توکل به خدا امروز همش غر زدم ها ...:)) سر خودم که می تونم داد و فریاد کنم یا اینم باید از یکی دیگه اجازه بگیرم والا به خدا