افسانه هستی

+ ملاقات با شیطان

یکی از روزهای خوب خدا شیطان را دیدم! که نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه ای برمیداشت... گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...  شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!  گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:
آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو خود پدر شیاطینی ...!   

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٤
تگ ها:


+ بانوی زیبای ایرانی به نام فرگون

فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه. در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت فرگون خانم! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟ بانوی اول ایران پاسخ داد: ایرانی خدمتکار نمی‌شناسم! آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمیکنید؟! 

زن زیبا گفت: من نیازی به کمک دیگران ندارم، هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آنها را به خدمت بگیرم. زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیشتری به آنها نرسد. 

زن دیگری می پرسد: مگر پیشتر چه آسیبی دیده‌اند؟ آنوقت بانوی اول ایران می گوید دوری! دوری از شهر و دیار شان! این بزرگترین آسیب است.  

آن زن دست به گیسوی بانوی زیبای ایران، فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٤
تگ ها: