افسانه هستی

+ استخر

مرد جوان مسیحی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود ، به خدا 
اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میکرد.
 شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
 مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون 
استخر شیرجه برود.
 ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ را روشن کرد.
 آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧
تگ ها:


+ ارامترین شب زمستانی

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧
تگ ها:


+ کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا-[داستانـــــــــــــک]

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا که فقط ۱۲ کلمه است داستان زیر است که نویسنده اش مشخص نیست !

« آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟ »

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٥
تگ ها:


+ راه راه های گورخر

از گورخری پرسیدم:
تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا سیاهی راه راه سفید داری؟!
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی فقط عادت های بد داری، یا اینکه بدی و فقط چند تا عادت خوب داری؟!
ساکتی بعضی وقت ها شلوغ میکنی، یا شیطونی بعضی وقت ها ساکت میشی؟!
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟!
لباسات تمیزند فقط پیراهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟!
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید، و پرسید و پرسید و بعد رفت.
دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره راه راه هاشون چیزی نمی پرسم.

شل سیلور استاین

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٥
تگ ها:


+ یه معمای ساده

روزی پدری با پسر خود در یکی از جاده‌های قدیمی شهر در حال سفر بودند که ناگهان به طرز فجیعی تصادف می‌کنند. پدر درجا می‌میرد و پسر به شدت آسیب می‌بیند و چون آسیب وارده زیاد بوده پزشکان مجبور می‌شوند او را به صورت اورژانسی عمل جراحی کنند. جراح بالای سر پسر می‌آید و تا او را می‌بیند رنگ از چهره‌اش می‌پرد و می‌گوید اوه خدای من ... من نمی‌توانم این پسر را جراحی کنم. او پسر خود من است ...

چطور چنین چیزی ممکن است ؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

پاسخ: جراح مادر پسر بوده است.

این معما تصورات قالبی ما را نشان می‌دهد.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٥
تگ ها:


+ خر ما از کره گی دم نداشت!!!

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را (برای کمک کردن) دست در دُم خر زده قُوَت کرد (زور زد). دُم از جای کنده آمد.

فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.

خود را به خانه ایی درافکند.

زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

 

 

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!

 مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!

مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ”دخیلم!“. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.

نخست از یهودی پرسید.

گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم.
قاضی گفت: دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند!

و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد!

 جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام.

قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی!

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد!

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت:

قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش!

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.

قاضی آواز داد : هی! بایست که اکنون نوبت توست!

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد:

مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است!!!

 

از "کتاب کوچه" ، اثر احمد شاملو

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٠
تگ ها:


+ داستان آموزنده و خواندنی “کامیون حمل زباله ”


 

 

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه می رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!

 

راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.

بنابراین پرسیدم:

چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!

در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:

قانون کامیون حمل زباله.

او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.

زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو….. افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.

زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٧
تگ ها:


+ زندگی زیباست

زندگی راه است، ایمان و اندیشه راهنمای آن. زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است. زندگی نارگیلی است که پوشش سخت و درونش شیرین است. زندگی فیلمی است که کارگردانی اش به دست ماست.
زندگی ماحصل تلاش امروز است. زندگی دشتی است که سبزه های آن نمایانگر زیبایی اند و دریایش نشان از عمر دارد بلندیهای آن شدائد زندگی است و سرانجام پاییزش فانی بودن این دنیا را به نمایش میگذارد.
زندگی گرچه یک آغاز است ولی پایان آن نامعلوم و رویایی است. زندگی یعنی عشق، اراده، امید و توکل.
و چه زیبا:
مفهوم زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است در بزم وجود، که به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ...

سرانجام اینکه:
زندگی با همه ناملایمات اش دوست داشتنی است چون هدیه ای از جانب پروردگار است ...

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٧
تگ ها:


+ سال نو مبارک

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱
تگ ها: