افسانه هستی

+ نامه از طرف خدا

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود. همان دلهای بزرگی که جای من در آن است. آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجام. دلتنگی هایت را از خودت بپرس. و نگران هیچ چیز نباش! هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

 

 

اما من نمی خواهم تو همان باشی! تو باید در هر زمان بهترین باشی. نگران شکستن دلت نباش! میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند. ولی جنسش عوض نمی شود ... و میدانی که من شکست ناپذیر  هستم ...

 

 

و تو مرا داری ... برای همیشه! چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ... چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ... چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام! درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم! دلم نمی خواهد غمت را ببینم  ...

 

 

می خواهم شاد باشی... این را من می خواهم... تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ... نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد. شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی؟ اما، نه من هم  دل به دلت بیدارم! فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن

 

 

با عشق!  پروردگارت  ...

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٧
تگ ها:


+ تقدیم به همه زنان...

 

 

 

 

 

 زن عشق می کارد و کینه درو می کند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

 

...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی

 

....

برای ازدواجش

 

در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی

...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو

 

...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی

 

...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی

 

...

 

 

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...

 

 

 

 

 

 

 

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

 

...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر

 

....

و هر روز او متولد میشود؛

 

عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد

...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند

 

...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد

 

...!

و این

 

, رنج است

,

خداوندا تو میدانی که

 

انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است

. . . . .

دکتر علی شریعتی

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
تگ ها:


+ داستان آموزنده باد و خورشید

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری میکرد، باد به خورشید می گفت که من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم، خب حالا چه طوری؟

دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد گفت که من میتوانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محکم چسبید.

 

باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.

خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.

باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قویتر است.

 

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
تگ ها:


+ لبخند ژکوند

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
تگ ها:


+ دانشجوی منطق و استاد بی منطق

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟ استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست.واین حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی!
نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
تگ ها:


+ ماجرای خنده دار

روزی یک مریض به دکتر مراجعه کرد و
از کمر دردشدید شکایت داشت...
دکتربعد از معاینه ازش پرسید: خب،
بگو ببینم واسه چی کمرت درد می کنه؟!
مریض گفت : محض اطلاعتون باید بگم
که من شیفت شب کار می‌کنم،
 امروز صبح زودتر به خونم رفتم
و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه
صداهایی از اتاق خواب شنیدم!
وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که
یکی با همسرم بوده ، در بالکن هم
باز بود، من سریع دویدم طرف بالکن،
ولی کسی را اونجا ندیدم!
وقتی پایین را نگاه کردم، یه مرد
را دیدم که می‌دوید و در همان حال
داشت لباس می‌پوشید!!!
من هم یخچال را که روی بالکن بود
بلند کردم و پرتاب کردم به طرف اون!
فکر کنم دلیل کمر دردم هم همین
بلند کردن یخچال باشه....
مریض بعدی، به نظر می رسید که
تصادف بدی با یک ماشین داشته!
دکتر بهش گفت : مریض قبلیِ من بد
حال به نظر می رسید، ولی مثل اینکه
حال شما خیلی بدتره! بگو ببینم چه
اتفاقی برات افتاده؟!
مریض پاسخ داد : باید بدونید که من
تا حالا بیکار بودم و امروز اولین
روز کار جدیدم بود...
ولی من فراموش کرده بودم که ساعت
را کوک کنم و برای همین هم نزدیک
بود دیر کنم، من
سریع از خونه زدم بیرون و در همون
حال هم داشتم لباس‌هایم را
می‌پوشیدم، شما باور نمی‌کنید؛
ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد
روی سر من!!!
 
وقتی مریض سوم وارد شد به نظر می
رسید که حالش حتی از دو مریض قبلی
هم وخیم‌تره !
دکتر در حالی که شوکه شده بوده
پرسید: تو دیگه از کدوم جهنمی فرار
کردی.....!!!
و بیمار جواب داد : خب، راستش من
بالای یک یخچال نشسته بودم که یهو
یک نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب
کرد پایین

 

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
تگ ها:


+ هر چه رخ میدهد به صلاح شماست

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،
وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست.
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد.
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم
کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود
به محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
زمانی که مردم پادشاه خوشسیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست.
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،
اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید«چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید.»
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه
 بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
تگ ها:


+ مشخصات انسانهای قرن 21

1)ناخودآگاه پسوردتان را به دستگاه ماکروویوتان می دهید
2)برای بازی تکنفره با کارت حتی سالی یکبار هم از کارت های واقعی استفاده نمی کنید
3)برای تماس با 3 نفر یک لیست از 15 شماره تلفن دارید
4) برای کسی که در میز کناری شما کار می کند ای میل ارسال می کنید
5)دلیل شما برای تماس نگرفتن با دوستانتان این است که آنها آدرس ای میل ندارند
6)بعد از یک روز کاری طولانی وقتی به منزل برمی گردید هنوز هم به تلفن های مربوط به محل کارتان پاسخ می دهید
7)وقتی از خانه می خواهید تلفن بزنید قبل از شماره گیری ناخودآگاه 9 را می گیرد تا خط آزاد به شما بدهد
8)شما چهار سال روی یک میز کار می کنید و در این مدت برای سه شرکت مختلف کار کرده اید
10)طرز سخن گفتن تان را از اخبار ساعت 11 یاد می گیرید
11)رئیس شما توانایی انجام کار شما را ندارد
12)وقتی به خانه بر می گردید با تلفن همراه به خانه زنگ می زنید تا ببینید کسی خانه هست یا نه
13)تمام برنامه های تجاری تلویزیون دارای وب سایتی هستند که در پایین صفحه نشان داده می شوند
14)خارج شدن از خانه بدون تلفن همراه (کاری که 20 ،30 یا حتی 60 از زندگی تان آن را انجام داده اید ) برایتان ناراحت کننده است و دلیلی می شود که برای برداشتن ان به خانه برگردید.
15)صبح که از خواب بیدار می شوید قبل از اینکه قهوه بنوشید به سراغ اینترنت می روید
16)برای لبخند زدن گردنتان را کج می کنید.
17)شما این مطلب را در حالیکه لبخند تائید آمیز می زنید می خوانید
18)حتی بدتر از آن در فکر هستید که این مطلب را برای چه کسی فوروارد کنید
19)آنقدر سرتان گرم است که متوجه نشدید این لیست شماره 9 ندارد
20)در واقع شما الان صفحه را بالا بردید که ببینید آیا واقعا شماره 9 توی این لیست نیست
و الان دارید به خودتان می خندید

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
تگ ها:


+ 200 دلار برای یه شب می گیری

یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه کافه تریا. چند دقیقه که میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل که کنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش کلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم کنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟
یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم
همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می کنن
مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش
بعد از چند دقیقه دختر میره کنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم که تو رو خجالت زده کردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشکی هستم و دارم روی عکس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می کنم
یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه که 200 دلار برای یه شب می گیری؟

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
تگ ها:


+ حکایت طلبه جوان و دختر شاه

شبی از شبهای قشنگ خدا طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در  حوزه علمیه مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری جوان و زیبا رو وارد اتاق او شد در را بست  و با انگشت  به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد.

 

 

پس رو به طلبه جوان کرد و گفت: شام چه داری؟؟!

 

 

طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد سپس دختر به او گفت که چه کسی است و اگر حرفی بزند چه بلایی بر سر او خواهد آمد بعد هم در گوشه ای از اتاق خوابید و  محمد هم به مطالعه خود ادامه داد.

 

 

از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر  اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود  لذا  شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند  ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .

 

 

صبح روز بعد دختر از خواب بیدار شد و خواست از اتاق خارج شد اما ماموران او را دیدند و شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ...

 

 

محمد باقر  گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد  شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟

 

 

و بعد از تحقیق  وقتی صحت ادعای محمد ثابت شد شاه دربار از او پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟

 

 

محمد باقر ده انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ...!

 

 

لذا علت را پرسید طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا  وسوسه می نمود هر بار که نفسم  وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم  آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیه با نفس  مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند 

 

 

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد  میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد  و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی  می دارند...

 

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
تگ ها:


+ بازاریابی

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.

یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.

گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟

 

* گلدشتین یه اسم فامیل معروف یهودیه

توضیح: گلدشتین ثروتمند ترین خاندان یهودی در جهان است. Sincerely yours

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
تگ ها:


+ دعا

نعمتهایی که به ما ارزانی شده ، تنها نتیجه دعاهایمان نیستند،بلکه مرهون دعاهای دیگران نیزهستند.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
تگ ها:


+ آخرین لحظات اسکندر و پندی از تاریخ

اسکندر پاشاه بزرگ یونان، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود و در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، اسکندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرماندهان ارتش را فرا خواند و سپس به آنها گفت :
که من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته از شما دارم. و از شما می خوام که خواسته هایم را حتماً انجام دهید.

فرماند هان ارتش در حالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. اسکندر رو به آنها گفت:
اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.
ثانیاً، وقتی تابوتم را خواستید حمل کنید، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود.
و سرانجام سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.

مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت .
فرمانده ی مورد علاقه اسکندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت گفت:
پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟
در پاسخ به این پرسش، اسکندرنفس عمیقی کشید و گفت: می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تا کنون از زندگی ام یاد گرفته ام.

 

می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند و بدانند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را شفا دهد. آنها ضعیف هستند و زندگی در دست آنها نیست پس نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.

 

 

دومین خواسته ام در مورد پوشاندن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.

 

و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.

  بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، دستانم را بگذارید بیرون باشد تا اینکه دنیا بداند شخصی که چیزهای خیلی زیادی بدست آورد هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت!

 

پس چه خوب است که از تاریخ پند بگیریم و اندرزهایش را بکار بندیم!

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
تگ ها: