افسانه هستی

+ حکایت فرمانروا، سردار نافرمان و همسرش

در گذشته نه چندان دور فرمانروایی تلاش می کرد تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، این کارش با مقاومتهای سرسختانه سرداری محلی مواجه شد مقاومت ها و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت بنابراین دستور داد تعداد زیادی سرباز مامور دستگیری سردار شوند .عاقبت سردار و همسرش در یک غافلگیری به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند .آنها برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت پس از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود فرمانروا دوباره پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد .سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:
تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
تگ ها:


+ حکایت فرمانروا، سردار نافرمان و همسرش

در گذشته نه چندان دور فرمانروایی تلاش می کرد تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، این کارش با مقاومتهای سرسختانه سرداری محلی مواجه شد مقاومت ها و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت بنابراین دستور داد تعداد زیادی سرباز مامور دستگیری سردار شوند .عاقبت سردار و همسرش در یک غافلگیری به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند .آنها برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت پس از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود فرمانروا دوباره پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد .سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:
تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
تگ ها:


+ داستان جالب

تو جاده پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه چون از صبح اولین کسی هستی

که کمربند ایمنی بستی برنده 100هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟

مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم . زنش سریع می گه: جناب سروان این وقتی اکس می زنه
 پرت و پلا می گه .

بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟

یه صدا از صندوق عقب می یاد : از مرز رد شدیم یا نه؟
نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها:


+ مرحوم دکتر حسابی

 

روزی یک دانشجوی نروژی از من پرسید جهان سوم چگونه جاییست؟

گقتم: جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه‌ات را خراب می‌کنند

و اگر بخواهی خانه‌ات را آباد کنی، باید به کشورت خیانت کنی.»
نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها:


+ عجیب‌ترین جمله در زبان انگلیسی!!!


این جمله با کلمه ای یک حرفی آغاز می شود٬ کلمه دوم دو حرفیست٬‌ چهارم چهار حرفی... تا بیستمین کلمه بیست حرفی
نویسنده این جمله یا مغز دستور زبان بوده یا بیکار:



I do not know where family doctors acquired illegibly perplexing handwriting nevertheless, extraordinary pharmaceutical intellectuality counterbalancing indecipherability, transcendentalizes intercommunications incomprehensiblenes s


 

ترجمه جمله :

نمیدانم این دکترهای خانوادگی این دست خطهای گیج کننده را از کجا کسب میکنند.با این حال سواد پزشکی انها غیر قابل کشف بودن این دست خط ها را جبران کرده و بر غیر قابل کشف بودن انها ( دست خط ) برتری میجوید
نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها:


+ صلحpeace

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
تگ ها:


+ همدردی HAITI

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
تگ ها:


+ دیدار یار

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

دهنم رایحه روزه نمیداد که من

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا منجی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
تگ ها:


+ چگونه خبر بدی را به دیگران بدهیم!!

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان، سگ شما مرد.
- سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
- پرخوری قربان.
- پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان.
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه این قدر کار کردند؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؟ آب برای چه؟
- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان.
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟
- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها:


+ نتیجه وقت نشناس بودن !(داستان جالب )

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها:


+ چرچیل

چرچیل روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر بی بی سی برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت "آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم." راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم" چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها:


+ ایرانیها در اون دنیا

می‌گن یه روز جبرئیل می‌ره پیش خدا گلایه می‌کنه که:‌آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می‌کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک‌دار و آنچنانی می‌پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی‌کنن، می‌گن بدون بنز و بی‌ام‌و جایی نمی‌رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین‌ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می‌کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!

خدا میگه:‌ ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این‌ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!

 

جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می‌ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می‌ده: جهنم. بفرمایید؟

جبرییل میگه:‌ آقا خیلی سرت شلوغه انگار!

شیطان آهی می‌کشه میگه:‌ نگو که دلم خونه. این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می‌کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون‌طرف به پا می‌کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می‌کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
تگ ها:


+ نامه ی یک پسر به پدر خود

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر

 

تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
تگ ها:


+ داستان ساحل و صدف

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
تگ ها:


+ داستان کوتاه مچ گیری زن باهوش

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"
جواب زن خیلی جالب بود...
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
تگ ها:


+ 20 روش شناسایی ایرانیهای مقیم خارج !

1- شلوار لی با پیرهن و کفش اسپرت میپوشند

2- موقع حرف زدن S را “اس” تلفظ میکنند.

3- جمله های کوتاه مثل How is going on را با Accent نزدیک به انگلیسی تلفظ میکنند اما اگر جمله از 5 کلمه بیشتر شود انگلیسی را فارسی صحبت میکنند.

4- در هر 10 کلمه یکبار از لغت Actually استفاده میکنند. در 10 کلمه بعدی از To be honest

5- در ایران ماهی یکبار به زور حمام میرفتن اما در خارج هر روز دوش میگیرند و اگر کسی بوی بد دهد انتقاد میکنند.

6- به ظاهر وانمود میکنند که مثل خارجی ها Care نمیکنن اما زیر چشمی فضولی میکنند.

7- اگر لغت یا اصطلاح جدید انگلیسی یاد بگیرند در اولین فرصت ممکن جلوی دوستان ازش استفاده میکنند.

8- وقتی ایرانی جدید میاد با هیجان فرد جدید الورود را به Shopping Centre برده و طوری با هیجان توضیح میدهند که انگار 100 سال اینجا بودن و همه اینها را خودشان ایجاد کرده اند.

9- اگر به یک هندی یا پاکستانی توهین شود از او حمایت میکنند و صحبت از Discrimination و Racism میکنند اما اگر همین اتفاق برای یک ایرانی غریبه بیافتد خارجی میشوند و Care نمیکنند.

10- همیشه در حال Sue کردن هستند (دعوا).

 

11- توی ایران اگر خواهرشون دوست پسر داشت تیکه پارش میکردن اما اینجا روشن فکر هستن و مشکلی با این موضوع ندارن.

12- موقعی که ایران میرن کارت شهروندی یا گواهینامه رانندگی خارجی جلوی دیگران همش از جیبشون می افته بیرون و میگن Oh shit و برش میدارن.

13- همه چیز تو ایران مفته.

14- انجا که بودن (یعنی خارج) فلان چیز بود اما اینجا نیست (ایران)

15- توی Line منظم وای میسن اگه صف بانک خارجی باشه یا صف هواپیمایی BA, AF, AC اما صف ایران نیازی نیست نوبت را رعایت کنن.

16- تو ایران سوار ماشینت میشن و کافیه فقط یک ویراژ کوچولو بدی وانمود میکنن که از ترس دارن میمیرن.

17- 4 سال همش از ایران خارج شدن اما نمیدونن ما تو ایران چجوری زندگی میکنیم.

18- رفیق Native شون را هفته ای 100 بار میبرن رستوران ایرانی و در مورد تاریخ 10000 ساله ایران توضیح میدن.

19- اگر خارجیها در مورد برخی از اداب زشت ایرانیها سوال کنن ازشون اولن شهروند ایرانی نیستن ثانیا تقصیر احمدی ن ........

20- دائم دنبال گرفتن انواع و اقسام Credit Card ها هستن 20,000 دلار Line of Credit دارن و 10 نوع کارت اعتباری. در حالیکه در مجموع ماهی 500 دلار هم به زور میتونن خرج کنن

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
تگ ها:


+ جملات کوتاه زندگی

وقتی میخواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

 به خاطر داشته باش که عشق‎های به یادماندنی و دستاوردهای عظیم، به خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.
 وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
 این سه میم را از همواره دنبال کن: محبت و احترام به خود را؛ محبت به همگان را؛ مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای.
 به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه خود شانسی بزرگیست.

اگر می‎خواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.
 به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.
 بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.
 چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.
به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.
شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.
با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.
 سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای.
 بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد

مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید. 

زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید، شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد

زمان بیماری، شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید، یادتان باشد فراموششان نکنید.

همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید

از نماز و دعا کمک بگیرید.

به کتاب اعتماد کنید اون دوست خوبی است.
انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
روزانه ده دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
زندگی به مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند همچون کلاس جبر (البته برای بعضی ها)

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
تگ ها:


+ شیوه تقیسم اموال به شیوه راه زنان

شبی از شبها راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، تا رئیسشان  اموال آنها را قسمت کند، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم؟ خدایی یا رفاقتی؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.
رئیس هم شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت، الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه جور تقسیمی بود ؟؟؟ رئیس پاسخ داد: خداوند به یکی زیاد بخشیده، به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس دیگرحق اعتراض ندارید.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها:


+ اندرز لقمان به فرزند

روزی لقمان پسرش را اینگونه اندرز داد امروز به تو 3 پند می دهم تا کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

 دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای بگیری، آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

 

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها:


+ چقدر ارزش داریم؟ آیا کسی خواهان ما است؟

یک سخنران بسیار معروف در مجلس سخنرانی، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت! سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.
و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!
و باز دستهای حاضرین بالا رفت...
این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید! بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!
و باز دست همه بالا رفت!!!
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...
نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها:


+ داستان کوتاه آموزنده

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیتش را پرسید. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید؛ هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همرا او وارد رودخانه شود. وقتی هر دو وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید، سقراط با زیرآب بردن سر مرد جوان ، او را شگفت زده کرد.

مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند، اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که صورتش کبود شد، محکم نگه داشت. سقراط مرد جوان را از آب خارج کرد و نخستین کاری که جوان انجام داد، کشیدن نفس عمیقی بود.

سقراط از او پرسید : " در آن وضعیت تنها نکته ای که می خواستی چه بود؟"
پسر جواب داد : " هوا "
سقراط گفت : این راز موفقیت است! اگر همان طور که هوا را می خواستی، در جست و جوی موفقیت هم باشی به دستش خواهی آورد، رمز دیگری وجود ندارد."

 

   

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها:


+ داستان پیرمرد تنها

پیرمرد تنها در اوهایو زندگی میکرد.

او میخواست مزرعه ی سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار سختی بود و تنها پسرش که میتوانست به به او کمک کند در زندان بود.

پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت این مزرعه را خیلی دوست داشت . برای کار در مزرعه دیگر خیلی پیر شده ام . اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد چون تو مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر

همان روز پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

پدر به خاطر خدا آن مزرعه را شخم نزن. من آنجا اسلحه ای پنهان کرده ام.

صبح فردا چندین نفر از ماموران و افسران پلیس به مزرعه آمدند و تمام مزرعه راشخم زدند،بدون اینکه اسلحه ای پیدا شود.

پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری به پسرش نوشت و به او گفت چه اتفاقی افتاده است.

پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار این بهترین کاری بود که از این فاصله ها میتوانستم برایت انجام دهم.

 

   

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها:


+ صدور مرخصی برای همسر فرمانده

 

در قدیم که پاسگاه های ژاندرمری در مناطق مرزی و دورافتاده از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آن مکان ها باید مدت زیادی را دور از اقوام و بستگان را سپری می کردند. و سفر رفت و آمد به سهولت فعلی نبوده.

همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانوده پدری اش شده بود. چندین بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر و مادرش به شهرستان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و بیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش برای خواسته ی وی اهمیتی قائل نمی شود، او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران برای رفتن و دیدن خانواده اش درخواست مرخصی کند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این شرح می نویسد:

" جناب ....
فرمانده محترم ....
اینجانب ...... همسر حضرت تعالی که مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم ، حال که شما به دلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان ندارید بدین وسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .... برای مسافرت و دیدن پدر و مادر و اقوام موافقت فرمائید.
با احترام ، همسر شما ....."

و نامه در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد. چند روز بعد جواب نامه به این مضمون بدستش می رسد:

" سرکار خانم....
عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدن اقوام با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت می شود.
فرمانده ....

 

   

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
تگ ها:


+ داستان ناپلئون و پیرمرد

ناپلئون با لشکرش در راه فتح مسکو بود. در جایی برای استراحت توقف کردند و اردو زدند. ناپلئون در کنار جاده مشغول قدم زدن بود که دید پیرمردی آرام در گوشه ای زیر آفتاب دراز کشیده است.
ناپلئون فکر کرد بد نیست برای تفنن هم که شده گپی با او بزند. پرسید اینجا چه می کنی؟
- باغچه ای دارم که آن خود را سرگرم می کنم..اکنون کارم تمام شده زیر آفتاب دراز کشیده ام...تو چه می کنی و کجا می روی؟
- میروم آخرین فتح خود را انجام دهم.
-بعدش چی؟
- بعدش به همه ثابت می کنم که هر کاری شدنی است.
- بعد از آن چه می کنی؟
- بعدش در قصر خود قدم زده و خاطرات را مرور می کنم...و نفسی راحت می کشم.
-بعد از آن چه؟
ناپلئون که کم کم داشت از سئوالات کلافه می شد...یکدفعه گفت اینکه پرسیدن ندارد..میروم و گوشه ای زیر آفتاب دراز می کشم!
پیرمرد با آرامش خاصی گفت: اکنون من دارم همان کار را می کنم!
ناپلئون مات شده بود. نگاهی به آرامش پیرمرد انداخت. حالا دیگر به او حسادت می کرد.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
تگ ها:


+ انتقام پسرک

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:
- من می خواهم با یکی از خانم ها .................. داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم

گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن

پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

"مامان" گفت: نه ندارند

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم




اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:

- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

پسرک با بی میلی جواب داد:

- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد

بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه. و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد

وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد

هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
تگ ها:


+ داستان ایرانی

در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سالها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.
حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، با چه نظره ای روبرو شد؟
فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.
.
.
.
چهل تا
ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می زدند که پس این مردک چرا مغازه اش را باز نمی کند.
نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
تگ ها:


+ متن کتاب اول دبستان ۸۹(خنده دار )

http://www.loo3.com/images/farsi%20aval%20dabestan.jpg

الفبا از پ ، و ، ل شروع میشه ،بابا دیگه آب نمیده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده ،دهقان فداکار پیر شده و دنبال چندر غاز مستمری از این اداره میره تو اون اداره، مرغا هورمون خوردن وخروس شدن، خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، سن ازدواج مرغا بالا رفته دیگه تخم نمی کنند،چوپان دروغگو عزیز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن. مامانشونم دو سه روزیه رفته تایلند گیساشو ببافه، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، کوکب خانم رفته یه ماکروفر سامسونگ خریده و دیگه حوصله مهمونداری رو نداره و جواب تلفن رو هم نمیده، کبری موهاشو مش کرده و تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست، حسنک گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه، آرش کمانگیر معتاد شده و دیگه سنگ هم نمی تونه پرت کنه، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن میرن کیف قاپی،پتروس از بس با دوست دختراش چت کرده انگشت درد گرفته و دیگه نمی تونه انگشتشو بکنه تو سوراخ سد، خانواده آقای هاشمی دیگه بنزین ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوشی هم از راه و سفر ندارن چون آخرین باری که تو راه گوشت کبابی خریدن چوپان دروغگو گوشت خر بهشون فروخته

 

 

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها:


+ داستان جالب و پند آموز

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم …
ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن …

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش..

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ

می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم.. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:

همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟

با درماندگی گفتم: آره، …. نه، … نمی دونم !!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر

زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها:


+ ترم اول(ترم جو گیریدگی)

ترم اول(ترم جو گیریدگی)

الو سلام مامانی.منم هوشنگ.وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه.وای خدا خوابگاه رو بگو.وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه..راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!

 

 

ترم 2(ترم عاشق شدگی)

آه ای مریم.ای عشق من.همه زندگی من.می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.میخواهمت با تمام وجود عزیزم.همه پول و سرمایه من متعلق به توست.بدون تو این دنیا رو نمی خوام.کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس میدرخشیدی تماشا می کردم...

ترم 3(ترم افسردگی)

الو مامان سلام.مریم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه ..ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.مامان من این زندگی رو نمی خوام.....

ترم 4(ترم زرنگ شدگی)

الو سلام سارا جون خوبی عزیزم؟منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوی من.بیا ببینمت قربونت برم...سارا جون من پشت خطی دارم ..مامانمه.بعداً بت زنگ میزنم.......
الو به به سلام چطوری ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم.. پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم یه ذره شده واست.باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

ترم5 (ترم مشروطه گی)

الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط میشم.2 نمره بم بده.به خدا دی شب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه. منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....قول میدم جبران کنم....

ترم 6(ترم ولخرجیدگی)

الو مامان من خونه می خوام ! راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

ترم7 (ترم پاتوقیده گی)

سلام داش مصی! حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو . از اون پنیر شیرازیای ردیف بیار که مهمون دارم. 3 صوت هم آیس بیار می خوایم فضا پیمایی کنیم.نوکرتم.آقایی

ترم8 (ترم فارغ التحصیلگی(

الو سلام خانم . واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم . فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها:


+ وداع گابریل گارسیا مارکز

وداع  گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی .

 مارکز  بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... (گابریل گارزسیا مارکز ملقّب به گابو است) . وی با رمان اعجاب انگیزش که 5 سال نوشتنش به طول انجامیده به نام صد سال تنهایی ..برندۀ نوبل ادبیّات 1982 در استهکلم است  . گابو پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است ، هر چند تمام آثارش را نمیتوان در این دسته بندی قرار داد . به هر حال از دیگر کتب وی میتوان به عشق سالهای وبـا ، ساعت شوم ، کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و یا ژنرال در مخمصه که گاه دیده ام برخی از ناشران آنرا به به ژنرال در هزارتوی خویش ترجمه کرده اند اشاره کرد .

 که معنای تحت الفظی اش همان ژنرال در مخمصه است

.مارکز  هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد

"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،

شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست


کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬

 شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی

هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم

از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .


اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.

 نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و

 سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.


روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی”(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .

 با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.


خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

 به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،

 آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .


اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند

 که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند

به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

 به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

 آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند ٬

بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

 چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد

٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

 

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است

او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد


من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها:


+ خنده دار ترین معامله

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

 

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از  انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت:  سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم

این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!

 

 

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها:


+ پیرزن زبل و زرنگ

 یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی یک میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است. خانم محترمانه در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه­ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. سپس ادامه داد  از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول. زن پاسخ داد: بیست هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ده صبح برنامه ای برایش نگذارد. روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد.
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد: من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!

 

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
تگ ها:


+ طرز تهیه موفقیت

مواد لازم:

١- یک عدد هدف

٢- یک فنجان باور مثبت

٣- نصف لیوان مغز (خواهشا سالم!)

۴- یک قاشق میوه خوری شعور

۵- توکل (هر چه بیشتر بهتر)

۶- سر سوزن تلاش

٧- علاقه و انگیزه به میزان لازم

 

 

طرز تهیه:

ابتدا شماره ی ١ را شماره ی ٢ با حرارت ملایم خوب بپزید. سپس به آن

 

شماره ی ۴ را اضافه کنید و خوب هم بزنید.

 

آشپزهای عزیز دقت کنید که اگر حرارت شما زیاد باشد اهدافتان ذغال می شود!

بعد از اینکه عملیات پخت کامل شد هدف را مقابل خودتان

قرار دهید و به آن خیره شوید.

 

با استفاده از شماره ی ٣ آن را دست یافتنی و نزدیک تصور کنید.

 

سپس با شماره ی ۷ به طرف آن حرکت کنید

 و «از موانع سر رهتان٬ پلکان صعود بسازد.»

 شماره ی ۶ را به طور مستمر بکار ببندید

 و در طول راه با نگاه هایی مملو از شماره ی ۲ نظاره گر موفقیت باشید.

راستی! یادمون نره٬ شماره ی ۵ بهترین طعم دهنده ی این نوع غذاهاست

 که اگه نباشه غذامون خورده نمیشه!

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
تگ ها:


+ هرکی دیده قاطی کرده شما چطور؟

 

رنگ ها

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
تگ ها:


+ دستور العمل جالب و خواندنی تنبلی

* سعی کنید روزها استراحت کنید تا شبها راحت بتوانید بخوابید

* در نزدیکی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشسته و استراحت کنید

* ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد

* جایی که می‌توانید بنشینید چرا می‌ایستید؟

* کار امروز را به فردا موکول کنید و کار فردا را به پس فردا

* اگر حس کار کردن به شما دست داد کمی صبر کنید تا این حس از شما بگذرد

*از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع کردن سفره به شما تحمیل نشود

*برای کار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید

* در میهمانی‌ها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
تگ ها:


+ دو دوست

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید،روی شنهای بیابان نوشت((امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.))آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛لغزید و در آب افتاد.نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:((امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد)) دوستش با تعجب پرسید:((بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب میکنی؟)) دیگری لبخند زد و گفت:((وقتی کسی مارا آزار میدهد؛باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.))

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
تگ ها:


+ چه قدر عیالتان را دوست دارید؟

 

١ -  شما بعنوان مرد خانواده ، چقدر عیالتان را دوست دارید ؟!

الف) به اندازه تعداد سکه های مهریه اش !

ب) به اندازه تعداد قطعات جهیزیه اش !

ج) به اندازه تعداد صفر های جلوی مبلغ موجودی حساب بانکی اش !

د) به اندازه تمام ستاره های آسمان در روز !

 

 

2 -  چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید ؟!

الف) جوونی کردم !

ب) سادگی کردم !

ج) گول خوردم !

د) من که نرفتم خواستگاری ، اون اومد !


 


3 -  اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می کنید ؟!

الف) اول ناراحت و بعد خوشحال می شوید !

ب) اول خرما و بعد شاباش می دهید !

ج) اول قبرستان و بعد محضر می روید !

د) انشاا... بقای عمر ? تای دیگر باشه !


 


4 -  ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است ؟!

الف) املاک پدرش !

ب) دارایی پدرش !

ج) املاک و دارایی پدرش !

د) همه موارد !


 


5 -  اگر عیالتان از شما بخواهد که برای کادوی تولدش یک گردنبد طلا بخرید چکار می کنید ؟!

الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور می شوید !

ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مریضی می زنید !

ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن می زنید !

د) آدرس یک بدلی فروشی کار درست را از دوستتان می گیرید !


 


6 -  محبت آمیز ترین جمله ایکه به عیالتان گفته اید چه بوده است ؟!

الف) عزیزم ، امروز صبحانه چی داریم ؟!

ب) عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟!

ج) عزیزم ، امشب شام  چی داریم ؟!

د) من واقعا ... من واقعا عاشق .... من واقعا عاشق تو .... من واقعا عاشق تو روبچه با پنیرم !


 


7 -  در کارهای منزل چقدر به عیالتان کمک می کنید ؟!

الف) در خوردن غذا با او همکاری می کنید !

ب) کانال های تلویزیون را شما با کنترل عوض می کنید !

ج) موقعی که عیالتان مشغول تمیز کردن منزل یا شستن ظروف است ، با زدن صوت و دست او را تشویق می کنید !

د) گاهی اوقات  کارهای شخصی تان را خودتان انجام می دهید !


 


8-  اگر عیالتان با شما قهر کند برای آشتی کردنش چه کار خواهید کرد ؟!

الف) شما هم با او قهر می کنید تا زمانیکه خودش بیاید منت کشی !

ب) از طریق بکارگیری سیستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتی خواهید داد !

ج) او را تهدید می کنید که اگر تا ?? بشمارید و آشتی نکند سریعا اقدام به اختیار نمودن همسر جدید می نمایید !

د) حاضرید یک چیزی هم بدهید اگر همیشه قهر باشد !


 


9 - نظرتان در مورد این جمله چیست ؟ ( مهرم حلال ، جونم آزاد ! )

الف) زیبا ترین جمله دنیاست !

ب) با معنا ترین جمله دنیاست !

ج) خوشحال کننده ترین جمله دنیاست !

د) تخیلی ترین جمله عصر کنونی است !


 


10 -  در کل ، از زندگی با عیالتان راضی هستید ؟!

الف) اگر نباشم چیکار کنم ؟!

ب) چاره ای جز این ندارم !

ج) یک جوری داریم می سازیم دیگه !

د) بله که راضی هستم البته تا زمانیکه بتوانم پول مهریه اش را جور کنم !

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
تگ ها:


+ ?are you happy

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
تگ ها:


+ تولد نیوتون مبارک

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
تگ ها:


+ شیر افریقایی و غزالش

شیر افریقایی هر شب که کنار بیشه ای به خواب می رود می داند که فردا باید از کندترین غزال افریقایی کمی تندتر بدود تا از گرسنگی نمیرد.

و غزال آفریقایی هر شب که میخواهد بخوابد می داند که فردا باید از تندترین شیر آفریقایی کمی تند تر بدود تا کشته نشود .

 مهم نیست که تو شیر باشی یا غزال مهم این است که فردا را بیشتر از امروز تلاش کنی

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
تگ ها:


+ بازدید از بیمارستان روانی

یک روز به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، کنجکاو شدم و از روان‌پزشک بخش پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى­شدن در بیمارستان نیاز دارد یا خیر؟

روان‌پزشک گفت: ما با استفاده از آزمایشات مختلف به این نتیجه می­رسیم مثلاً یک نمونه آن: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم هر طور که خودش می­خواهد آن را خالى کند.

 من  گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است

روان‌پزشک گفت: نه! دوست عزیز آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
تگ ها:


+ راننده ترسو

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
تگ ها:


+ من رسیدم

روزی مردی  به سفر میرود و به محض ورودبه اتاق هتل ،متوجه میشود که ان هتل به

کامپیوتر مجهز است . تصمیم  می گیرد به همسرش ایمیل بزند .. نامه را مینویسد اما در

تایپ ادرس دچار اشتباه میشود وبدون اینکه متوجه شود نامه رامیفرستد . در این ضمن

درگوشه ای دیگر از این کره خاکی ،زنی که تازه ازمراسم خاک سپاری همسرش به خانه

باز گشته  بود  با  این  فکرکه  شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ

کامپیوتر  میرود تا ایمیل های خود را چک کند.

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس

به سمت اتاق مادرش میرود ومادرش را بر نقش زمین میبیند ودرهمان حال چشمش به

صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند

و هر  کس  به اینجا می آید میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم

و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت .

امیدوارم سفر توهم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٤
تگ ها: