افسانه هستی

+ نفس باد صبا ....

نفس باد صبا آفت جان خواهد شد
عید می آید و اجناس گران خواهد شد
قیمت میوه و شیرینی و آجیل و لباس
باز سرویس گر فک و دهان خواهد شد
همسرم چند ورق لیست به من خواهد داد
و سرا پای وجودم نگران خواهد شد
می زنم ساز مخالف دو سه روزی اما
عاقبت هرچه که او گفت همان خواهد شد
می رسد مرحله ی سخت و نفس گیر خرید
نوبت گند ترین کار جهان خواهد شد
کل عیدی و حقوقم به شبی خواهد رفت
بر سر جیب بغل ،فاتحه خوان باید شد
یک الف آدم و یک عائله آنهم پر خرج
وقت فرسودن اعصاب و روان خواهد شد
پول را با علف خرس یکی می دانند
فکر کردید که منطق سرشان خواهد شد
هانیه نعره بر آرد که ندارم مانتو
کامران از پی او تیز دوان خواهد شد
که پدر کفش و کت و پیرهنی می خواهم
بعد از او نسترنم مرثیه خوان خواهد شد
سام هم لنگه ی جوراب به پا می گوید
شستم از پنجه اش امسال عیان خواهد شد
قیمت پسته به قلب من ِآسیب پذیر
باز هم وای که آسیب رسان خواهد شد
زیر بازارچه با قیمت ماهی یا گوشت
آسمان دور سرم پُر دَ وَران خواهد شد
مغز گردو شده مانند طلا مثقا لی
مغزم از قیمت آن سوت کشان خواهد شد
کمرم گشت که در خانه تکانی سرویس
حالیا نوبت این فک و دهان خواهد شد

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
تگ ها:


+ نگاه به زندگی

اینگونه نگاه کنید...

.

.

.

مرد را به عقلش نه به ثروتش

.

زن را به وفایش نه به جمالش

.

دوست را به محبتش نه به کلامش

.

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

.

مال را به برکتش نه به مقدارش

.

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

.

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

.

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

.

درس را به استادش نه به سختیش

.

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

.

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

.

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

.

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

.

دل را به پاکیش نه به صاحبش

.

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

.

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩
تگ ها:


+ حالی بندی

این روزها عبارت خالی بندی به معنی دروغ گفتن و لاف زدن رایج شده است اما پیشینه این واژه به  دهها سال پیش یعنی زمان سلطنت رضا شاه بر می گردد ! نقل می کنند که در زمان رضاشاه بدلیل  کمبود اسلحه، بعضی از پاسبانهایی که گشت می دادند فقط غلاف خالی اسلحه یعنی همان جلدی  که اسلحه در آن قرار می گیرد را روی کمرشان می بستند و در واقع اسلحه ای در کار نبود. دزدها و شبگردها وقتی متوجه این قضیه شدند برای اینکه همدیگر را مطلع کنند به هم می گفتند که طرف "خالی بسته" و منظورشون این بود که فلان پاسبان اسلحه ندارد و غلاف خالی اسلحه را دور  کمرش بسته به این معنی که در واقع برای ترساندن ما بلوف می زند که اسلحه دارد و روی همین  اصل بود که واژه خالی بندی رواج پیدا کرد.

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩
تگ ها:


+ اینجا اسمان ابریست

اینجا اسمان ابریست انجا را نمی دانم

اینجا هوا ابریست انجا را نمی دانم

اینجا شده پاییز انجا را نمیدانم

اینجا همه رنگ است انجا را نمی دانم

اینجا دلی تنگ است انجا را نمی دانم

چگونه است که ما در این دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است و انها در ان سوی دنیا عرق می خورند و وضعشان ان است !!!!!!!!!!!!!! نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۸
تگ ها:


+ امروز در ایران

در ابتدا از همه دوستان که با وبلاگ من حال می کردندو این مدت نتونستم مطلب خوبی در این وبلاگ بزارم ضمن تشکر عدر خواهی می کنم . امیدوارم که از امروز بتوتم مطالب خوب وخواندنی رو براتون قرار بدم .

امروز در ایران اوضاع کار خیلی خرابه . ادم هر چی مدرکش بالاتر می ره کمتر بهش کار میدن. خیلی جالبه که بگم اگه اینجا استعداد هم داشته باشی بعد از یک مدت با خودت میگی کاش همون دیپلم رو که گرفتم می رفتم شاگرد بقالی می شدم الان هیچی نداشتم یک بقالی برای خودم داشتم . اما اینم نشد. امروز در ایران فقط برای پول ارزش قایل هستند. البته نه پول حلال و پولی که با زحمت بدست میاد پول حرام چرا ؟ معلومه پول حرام زیاده ولی پول کارگری به جشم نمیاد . امروز در ایران تعاونی اعتباری می زنند بدون اینکه مجوز داشته باشند . یادم میاد لیسانس که گرفتم تایپ تکثیر زدم هفته اول اومدند گفتند جوازتو بده نداشتم مجبور شدم برم به زور بگیرم. حالا موندم چطور به یک بانک اجازه می دن بدون مجور کار کنه . دمه همه اونا که کلاه ملت رو بر می دارن شب عیدی گرم دوستتون دارم

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱


+ پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری ..پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خداازعشق های پاک وعمیق و ناب و زیبانمی گذرد، مگرآنکه آنرا به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.....
.
.
عرفان نظرآهاری

نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۸
تگ ها:


+ ترا از قلب می خوانم

پریشانم
نمی دانم
چه باشد آخر و انجام و پایانم
خداواندا تو را از قلب می خوانم
نگاهم کن، صدایم کن
تکانی ده مرا، از خواب برخیزم
بگو با من
رها کردی مرا، این است پایانم؟
نمی فهمم
اگر قصد رها کردن، اگر قصد فنا کردن
چرا یا رب؟ چرا از نو بنا کردن؟
چرا تو رهنمون گشتی مرا هر بار؟ حیرانم!
بگو با من، رها و  مانده و غمگین نمی مانم

ترا از قلب می خوانم
نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٦
تگ ها:


+ قصه پادشاه و ماست بندها

از داستانهای گذشته عبرت بگیریم که در روزگاری نه چندان دور وزیر باهوش رو به پادشاه کرد و گفت: قوت(غذای) بیشتر مردم فقیر ماست است و ماست بند ها نیز مرتب قیمت ماست را بالا می برند. حکمی صادر فرمائید  که قیمت ماست ها زیاد نشود.... تا به مردم بیچاره فشار وارد نیاید.پادشاه نیز امر می کند که قیمت ماست نباید از فلان مقدار بیشتر شود. از این ماجرا مدتی میگذرد تا اینکه روزی به پادشاه خبر می دهند که ماست بند های شهر دو نوع ماست می فروشند. ماست شاه عباسی که به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی که به قیمت بالا تر عرضه میگردد.
پس از این خبر پادشاه  یک روز با لباس مبدل به بازار می رود و طلب ماست می کند. ماست بند می گوید: چه ماستی می خواهی؟ پادشاه با تعجب می پرسد: ماست می خواهم دیگر! چه فرقی می کند؟ ماست بند می گوید: گوئی تازه به این مملکت آمدی؟! در این ولایت دو نوع ماست داریم. ماست شاه عباسی که همان دوغی است که در جلوی در است و به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی هم پشت دکان داریم که ماستی سفت و آب رفته است و قیمتش بالاتر از قیمت اعلام شده است. حالا از کدام می خواهی؟
پادشاه دستور می دهد که ماست بند را وارونه از در دکان آویزان کنند و کمرش را محکم ببندند و تمام ماست های آب بسته را در پاچه های شلوارش بریزند و بعد پاچه هایش را محکم ببندند و آن قدر در آن حالت بماند تا تمام آب ماست ها کشیده شود.
بعد از این حکم تمام ماست بندها از ترس شاه ماست های خود را در کیسه کردند و مقابل در دکان آویختند.

 این شد که از آن پس هر کسی که کاری را از روی ترس و اجبار انجام می دهد می گویند که: فلانی ماستش را کیسه کرده است
نویسنده : خلیج همیشه فارس ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٤
تگ ها: